((فراغت و سرگرمی))
 
welcome&thankyou
هزلیات سعدی
این پست در رابطه با قسمتی از شعر های سعدی شاعر بزرگ کشور مان است که به علت نداشتن مضمون اخلاقی مناسب در کمتر جایی پیدا می شود شاید برای شما جالب باشد که این شعر ها را هم ببینید البته امیدوارم به این شاعر نامی کشورمان بدبین نشوید...البته کمی بی ادبی داره شرمنده...!
هزلیات سعدی

مـَرکـَب از بهر راحتی باشد / بنده از اسب خویش در رنج است

گوشت قطعن بر استخوان‌اش نیست / راست مانند اسب شطرنج است

***

گیسوی عنربینه‌ی گردن تمام بود / دل‌بند مشک‌بوی چه محتاج لادن است؟
ام‌شب نه وقت بوی نگار است و رنگ عشق / هنگام عیش و خنده و بازی و گادنست
برنـِه حکایت سر دوران روزه‌گار / ای ماه مهربان، که گه بر نهادن است
آخر زکات ریع جوانی نمی‌دهی؟ / درویش مستحق تو را وقت دادن است
ای فتنه‌ی زمانه دمی پیش ما بخفت / وی ک یر خفته وقت به پا ایستادن است

 
***

آن‌که سروش به قد و بالا نیست / با همه راست است و با من نیست
جامه‌دان ِ فراخ و سیمین‌اش / همه را جای هست، ما را نیست
بوالعجب طاعتی که من دارم / که نصیب‌ام ز خوان یغما نیست
بخت ماهی‌ی ِ من چون‌آن شور است / که به جز حسرت‌اش به دریا نیست
ای به زیبایی از جهان ممتاز / بی‌وفایی مکن که زیبا نیست
گر تو از دوستان، شکیبایی / دوستان را دل ِ شکیبا نیست
بی تو بر من شبی نمی‌گذرد / که عمودم چو سنگ خارا نیست
ای که هم‌سنگ دروغ در ک ون‌ات / آب در مَشک هیچ سقا نیست
بر سر بوق ما چرا نروی؟ / مگرت خاطر تماشا نیست؟
چه گنه کرده‌ام نگارینا / که تو را برگ صحبت ما نیست؟
بوسه‌ای برگرفتن از دهن‌ات / حسرت‌ام در لب است و یارا نیست
به جماعیم دست‌گیری کن / که مرا بیش از این تمنا نیست
***

 
ز چشم مست تو امید خواب می‌بینم / تو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیست
به دیدن از تو قناعت نمی‌توانم کرد / حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست

 
***
 

زر به امرد کسی دهد به گزاف / که نداند طریقت زردشت
هر کجا سروقامتی بینی / چشم در وی کن، خیو در مشت
چون نه ک ون‌اش دری و نه شلوار / بی‌گناه‌ات کسی نخواهد کـُـشت
ور جماع آرزوت می‌باشد / تا به خاتم فرو کنی انگشت
حاصل آن بیش نیست آخر کار/ که شود با تو نرم، کنگ و درشت
گر تامل کنی بدان ماند / که خری را خری رود در پشت

 
***

 
دی مردکی آب پشت می‌ریخت به دشت / می‌گفت و از این حدیث می درنگذشت
باری چو گناه‌کار می‌باید بود / هم در کف پاک به که در ک ون پلشت

 
***

 
تتری گر کشد مخنث را / تتری را دگر نباید کشت
چند باشد چو جسر بغدادش / آب در زیر و آدمی در پشت


***

 
قلتبان تا به یاد دارد جفت / خیر در حق او تواند گفت

 
***

 
مردکی را که زن طلاق افتاد / ، شوهری دیگر اتفاق افتاد
دست آن بر سر از جفای زن‌اش / ک یر این در میان طاق افتاد

 
***


آن شیفته را چو باد در بوق افتاد / آن گنبد سیم‌رنگ بر باد بداد
از بهر مناره بادیه وقف بکرد / هم‌سایه‌ی بد خدای کـَس را ندهاد

 
***


آن عهد به یاد داری و دولت و داد / کز عاشق بی‌چاره نمی‌کردی یاد؟
آن‌گه بگریختی که کس چون تو نبود / وم‌روز بیامدی که کس چون تو مباد

 
***

 
گفتم که بیا پیش من ای حورنژاد / گفتا که بیار تا چه‌ام خواهی داد
گفتم که دعا کند به تو مادر من / گفتا به دعای مادرم خواهی گاد؟

 
***

ترسم که بنفشه آب سیب‌ات ببرد / بازار جمال دل‌فریب‌ات ببرد
بر حاشیه‌ی دفتر حسن آن خط زشت / منویس که رونق کتیبت ببرد

 
***
 

از می طرب افزاید و مردی خیزد / وز طبع گیا خشکی و سردی خیزد
در باده‌ی سرخ پیچ و در ک ون سفید / کز خوردن سبزروی، زردی خیزد

 
***
 

هر کس که به بارگاه سامی نرسد / از بخت سیاه و بدکلامی نرسد
همگر که به‌عمر خود نکرده‌ست نماز / شک نیست که همگر به امامی نرسد

 
***

 
دیوار چه حاجت که منقش باشد؟ / یا عود و شکر بر سر آتش باشد؟
دانی که به عیش ما چه در می‌باید؟ / این مطرب اگر نمی‌زند خوش باشد
***
 

زر به خر کنده‌ای نباید داد / که مزاج‌اش نه معتدل باشد
دوستی تا به خ ایـه نیک بود / ور نه تیمار و درد دل باشد


***
 

ندیدم امردی سی ساله چون تو در عالم / عجوبه‌ای چون‌این، آخرالزمان باشد
اگر دو دست تو یک‌ هفته در قفا بندند / به هفته‌ی دگرت ریش تا میان باشد

 
***

دوش گفتم ز عشق توبه کنم / که گه رفتن از جهان آمد
توبه کردم ازین سخن که مرا / یاد آن یار دل‌ستان آمد
بر زبان نام ک ون او بردم / ک یر را آب بر دهان آمد
***
 

حریف عمر به سر برده در فسق و فجور / به وقت مرگ، پشیمان همی خورد سوگند،
که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کرد / تو خود دگر نتوانی، به ریش خویش مخند

 
***

بر این الحان داوودی عجب نیست، / که مرغان در هوا حیران بمانند
تو آمرزیده‌ای، واللاه اعلم / که اقلیمی به خیرت هم‌زبان‌اند


***


چون دید که پیری‌ام سپیدی بفزود / برگشت و ارادتی زیادت ننمود
گفتم که اگر سپید شد موی‌ام زود / شکر است که دل هم‌آن است که بود

 
***
 

خلق از تو به رنج‌اند و خدا ناخشنود / لعنت به تو می‌بارد و بر گبر و جهود
سر زخم نگوید که چرا می‌زایید / آن خ ایه که نه مه به تو آبستن بود
***


این ریش تو سخت دیر برمی‌آید / موی زنخ‌ات به زیر بر می‌آید
با این هم چون ک ون تو می‌آرم یاد / آب‌ام به دهان ک یر بر می‌آید

 
***

 
مردکی صافی از غرض باید / تا گواهی ازو درست آید

 
***
 

سرو قد تو خمیده کی خواهم دید؟ / لعل لب تو مکیده کی خواهم دید؟
پیراهن تو به تن خیالی دیدم / شلوار تو را کشیده کی خواهم دید؟
 

***

 
قلم به یاد تو در مشت من نمی‌گنجد / که دیر شد که نرفته‌ست در دوات امید
تو را دوات سیه کرد روزه‌گار و هنوز / مرا ز چشم قلم می‌رود مداد سپید

 
***


ای معشر یاران که رفیقان من‌اید / عیش خوش خویش‌تن منغص نکنید
این مطرب ما نیک نمی‌داند زد / زین‌جاش برون کنید و نیک‌اش بزنید


***

ای دیده، به هرزه لؤلؤ ِ ناب مریز/ بر روی ِ چو زر، اشک چو خون‌آب مریز
شرط‌ است که از پس خوشی ریزند آب / تو هیچ خوشی ندیده‌ای، آب مریز

 
***


عمرت دراز باد که کوته کنی نفس / پیغم‌برت شفیع همی آورم که بس
مغزت نمی‌برد سخن سرد بی‌اصول / دردت نمی‌کند سر زوبین چون جرس
خانه‌خدای گو در ِ برج کبوتران / بگشای، یا بکش که بمردیم در قفس
گر چه شب است و مردم اوباش در کمین / زندان ازین بتر نکند شحنه یا عسس
آن سرکه‌ی کهن که بر ابروی ترش توست / گر انگبینش شود، ننشیند بر او مگس
گر بشنود کسی که تو پهلوی کعبه‌ای / حج تا گذارده شود از کعبه بازپس

 
***
هم‌جنس خویش می طلبی در جهان کسی / در زیر آسمان نبود چون تو هیچ‌کس
سعدی نفس ‌شمردن دانا به وقت نزع / خوش‌تر ز زنده‌گانی با غیر هم‌نفس

 
***
 

روی زیبا و جامه‌ی دیبا / عرق و عود و رنگ و بوی و هوس
این‌همه زینت زنان باشد / مرد را ک یر و خ ایه زینت بس
 

***
 

آمد به نماز آن صنم کافرکیش / ببرید نماز مومنان و درویش
می‌گفت امام مستمند دل‌ریش / ای‌کاش من از پس بـُدمی، وی از پیش

 
***
روزی شنیده‌ام که زنی شوخ و جنگ‌جوی / با کدخدای خانه همی گفت در وثاق
کای خالی از مروت و فارغ ز مـَردمی / مُردم ز بوی قلیه‌ی هم‌سایه در رواق
جور زمانه پیش من آری و درد دل / جای دگر روی به تماشا و اعتناق
بیش احتمال جور و جفا بردن‌ام نماند / بی‌زاری‌ام بده که نمی‌خواهم‌ات صداق
گفتا که یار محترم و جان نازنین / فتوا نمی‌دهد دل من صبر بر فراق
گفت ای دغای ابله و قواد قلتبان / چون ک یر و نان و جامه نباشد، کم از طلاق؟ْ

 
***

 
در منظور موافق روی در هم / همه‌کس دوست می‌دارند و من هم
هر آنچ این‌ را بُـوَد، آن را مهیا / هر آنچ آن ‌را بُـوَد، این را مسلم
رفیق حجره و گرمابه و کوی / به صحرا با هم و در خانه بر هم
مقدم در موخر برده تا ناف / دگر بار این موخر، آن مقدم
نهند از دوستی و مهربان / چون‌آن بر ریش یک‌دیگر، که مرهم
گر این صرفه نگه ‌داری همه عمر / نه دینارت زیان باشد نه دِرهم
چون‌آن در خانه باشد کدخدا را / ز سرمایه نباشد حبه‌ای کم
من این پاکیزه‌رویان دوست دارم / اگر دشمن شوندم اهل عالم
بَدَستی را که در مشتی نگنجد / چو انگشتی فرو برده به خاتم
کـَـل یک چشم عریان اوفتاده / چو اعرابی به سر در چاه زمزم
هر آن‌کس را که یاری در کنار است / اگر هیچ‌اش نباشد، گو: مخور غم
عروسان ِ مقنع بی‌شمارند / عروسی را کنار آور معمم
که چون بیرون کنی شلوارش از پای / تو پنداری که خرواری‌ست شلغم
دگر باری چو نقب‌اش درسپوزی / عرق بر عارض‌اش آید چو شبنم
من آن تازی‌سوار پهلوان‌ام / که در زیرم بنالد رخش رستم
اگر دانی که دنیا غم نیرزد / به روی دوستان، خوش باش و خرم
نظر بر روی منظوری حرام است / که نتوان خفت بر پشت‌اش مُهندَم
حجاب نام و ننگ از پیش بردار / که محرم ک ون نپوشاند ز محرم
وصال دوستان میخ است و دیوار / حدیث دشمنان باد است و پرچم
اگر محکم ببندی بند شلوار / هنوزت عقد صحبت نیست محکم
دو دست و هر دو زانو بر زمین نه / اگر پشتی به خدمت می‌کنی خم
هر آنک از پشت آدم‌زاد، ناچار / رَوَد بر پشت فرزندان آدم
طریقت خواهی از سعدی بیاموز / ره این است ای برادر تا جهنم


***
 
بشنو سخن فراخ و دل تنگ مکن / کان دوست نباشد که برنجد ز سخن
ای کـَنده درخت مهربانی از بُن / شاید که فراموش کنی عهد کهن
 

***

تا چه آید بر من از حمدان من / وز بلای ک یر من بر جان من
چند سرگردانی مردم دهد / این کـَل ِ یک‌چشم سرگردان من
گه گریبان‌ام بدرد قحبه‌ای / گاه کـَنگی بشکند دندان من
درد بی‌درمان‌ام از حد درگذشت / غافل‌ است از درد بی درمان من
گویی آن گل‌برگ خندان آورد / رحمتی بر دیده‌ی گریان من
گه ببینم این ِ خود در آن ِ او / دولت این باشد که گردد آن ِ من
روز حسرت می‌گذارم تا شبی / گنبدش را تر کند باران من
دو عنابی در میان پای او / سهمگن باشد به بادنجان من
روز و شب دستان عشق‌اش می‌زنم / وان دو دستی فارغ از دستان من
هر چه خواهد هر چه گوید، گو: بگو / از بدی و نیکویی در شان من
جز متاع خویش‌تن نتوان فروخت / این بضاعت بود در انبان من

 
***

 
ماه منظور آن بت زیبای من / سرو روزافزون مهرافزای من
کاندر این شهر از کمند زلف اوست / بند بر پای جهان‌پیمای من
هر کسی با ماه‌رویی سرخوش است / آن ِ من کـَنگی‌ست هم‌بالای من
جامه‌دانی دارد آن سیمین زَنـَخ / کاند آن گم می‌شود کالای من
گر بیفتد باز نتوان یافتن / در جوال وسع او خرمای من
ور به عمری دست در گردن کند / اتفاقن رای با رای من
دوست می‌دارم که بر ک ون‌اش برم / نازنین‌تر عضوی از اعضای من
راضی‌ام با خوی او، کز جوی او / کم نخواهد بود استقسای من
این قیامت بین که عارف می‌کند / تا کجا باشد قیامت جای من
 

***
 

جامع هفت چیز در یک روز / نه عجب گر بمیرد آن دابه
سیر بریان و جوز و ماهی و ماست / تخم مرغ و جماع و گرمابه

 
***

 
تا، دل ندهی به خوب‌رویان / کز غصه تلف شوی و رنجه
آخر لغت این‌قــَـدَر ندانی / کاراحة ُ اندرون پنجه؟
***

 گر خوب‌تر از روی تو باغی بودی / پای‌ام همه روزه راه آن پیمودی
چندان کـَرَم‌ات نیست که خشنود کنی / درویشی از از آن باغ به شفتالودی؟

 
***
 

آفتابی و نور می‌ندهی / ابری ای ک یرخواره زن، ابری
مومن‌ات خوانم و نه ای مومن / گبری ای ک یرخواره زن، گبری
به جدل هم‌چو روبه و شیری / ببری ای ک یرخواره زن، ببری
به مذاق جهانیان تلخی / صبری ای ک یرخواره زن، صبری
 

***


خوش بُـوَد دل‌بسته‌گی با دل‌بری/ ماه‌رویی، مهربانی، مه‌تری
جمجمی مردانه در پای‌اش لطیف / بر سرش خربندگانه میزری
امردی کو را پلاسی در بر است / خوش‌ترست از دختری در چادری
دختران را زر و زیور حاجت است / تا برانگیزند مهر شوهری
خط زنگاری و خال مشک‌بوی / در نمی‌باید به حسن‌اش زیوری
مقنعی گر حورئی بر سر کند / من گلیمی دوست دارم در بری
وان گلیم از پیش بستن بر قفا / شرح آن چون من ندان دیگری
تا چو در روی اوفتد سیمین زنخ / زیر وی گسترده باشد بستری
شاهد مطبوع شهری را بسست / آفتابی بس بود در کشوری
پادشاهان خواب بر منظر کنند / عارفان بر پشت زیبا منظری
این عصا کاندر میان ک ون توست / بشکند گر آهنین باشد دری
بیش از این در نامه نتوانم نوشت / این حکایت را بباید دفتری


***

 
خواستم تا زحلی گویم و منحوس تو را / باز گویم نه که صد بار از او نحس‌تری
ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خورد / که توز گرسنه‌گی تخم ملخ را بخوری

 
***

می‌رفت و هزار دیده با او / هم‌چون شکری لبی و پوزی
باز آمد و عارض‌اش دمیده / مانند شبی به روی روزی
چندان که نشاط کرد و بازی / در من اثری ندید و سوزی
گفتا شـِکــَرم بیار و بادام گفتم / نخرم سرت به گ وزی‌
تو پار گریختی چو آهو / وم‌سال بیامدی چو یوزی
سعدی خط سبز دوست دارد / نه هر الف جوال‌دوزی
 

***

تو را من دوست می‌دارم که یک شب / در آغوش‌ات کشم تا نیم‌روزی
مراد از عاشق و معشوقی این است / وگرنه مادری دارم چو یوزی

 
***


خوش بود عیش با شکر دهنی / ارغوان‌روی و یاسمن بدنی
روز و شب هم‌سرای و هم‌دکان / در دکان مرد و در سرای زنی
گاه بر هم نهاده دست ادب / هم‌چو سرو ایستاده در چمنی
گه چون‌ان تنگ خفته در آغوش / که دو تن را بسست پیرهنی
میل در سرمه‌دان چون‌آن شد سخت / که بن ِ شمع در لگنی
نیم‌گز خورده سیم تن تا ناف / وز منی در میان پای منی
تخت زرین ِ خسروان را نیست / آن طراوت که پشت سیم‌تنی
من به بوسی رضا دهم؟ هیهات / نادر است این سخن ز مثل منی
زخمه‌ای در میان هر دو سرون / به که هفتاد بوسه بر دهنی
سخن این است، دیگران را گوی / تا بگویند هر یکی سخنی

 
***


ای فتنه‌ی دل‌بران یغما / وی طیره‌ی لعبتان چینی
خوبان جهان درخت ِ بیدند / تو سرو روان ِ راستینی
بر پشت زمین مقابل‌ات نیست / هر گاه که روی بر زمینی
ای بر همه مهربان و مشفق / با ما به چه جرم، خشم‌گینی؟
هر گه که چو دوستان مخلص / بر خاک نهی ز لطف بینی
هر جور و جفا که بینم آن‌گاه / نازت بکشم که نازنینی
شک نیست که من تو را شکستم / گر خود همه کوه آهنینی

 
***

گر بر سر بوق من نشینی / دروازه‌ی کازرون ببینی

 ***

 
ای خواجه اگر با خرد و تمکینی / جز جلق‌زدن کار دگر نگزینی
چه خوش‌تر از این بود که همگام جماع / تا خ ایه فرو بری، سرش را بینی

 
***
 

هر که در کودکی بخورد ....ر / چون کلان شد دهد به خورد دگر
عوض هر چه داده در خردی / ک یر در ک ون امردی بردی
چون‌که پیری و ضعف حاصل شد / شیخ رفت و به گوشه واصل شد
گشت درویش کامل آن مأبون / شد به خود واصل آن ز نکبت ... ن
بس اثرها به ک ون و ک یر/ بود مرشد کامل آن‌که زیر بود
هر چه مرشد تو بینی اندر دهر / جمله از ک ون شوند شهره‌ی شهر
هر که ک ون بیش‌تر بدادندی / نام مرشد بر او نهادندی

 
***

 
حکایت

 

عارفی چشم به رویی داشت / خاطر اندر شکنج مویی داشت
پسر زورمند کشتی‌گیر / شوخ‌چشمی که بگسلد زنجیر
چند روزش به سعی اندر شد / تا شبی خلوتی میسر شد
دست بردش به سیب مشک‌آلود / چند نوبت گرفتار شفتالود
خواست تا درون شلوارش / در برد تیر تا به سوفارش
امردی تندخوی بود و درشت / سخن از تازیانه گفتی و مشت
گفت من تن به ننگ در ندهم / روی آزاده بر زمین ننهم
اینک ار قانعی به بوس و کنار / من غلام توام، بیا و بیار
گفت راضی شدم بدین پیمان / ای درخت جوان و سرو روان
این‌قدر بس که در برت گیرم / پیش بالای دل‌برت می‌رم
این بگفتند و امن حاصل شد / آمد اندر کنار و واصل شد
لب به لب بر نهاد و کام به کام / چون دو مغز اندرون یک بادام
دست در گردن آورید به ذوق / جان حمدان به لب رسید ز شوق
ناگهان سر ز حکم بیرون برد / در کنارش گرفت و در ک ون برد
صبر مغلوب و عشق غالب شد / تا به دسته درفش غایب شد
گفت: هیهات، خون خود خوردی / این چه نااهلی‌ست و نامردی؟
دل ز کف رفته بود و کار از دست / خیره نتوان گذاشت یار از دست
درمی چند ریخت بر مشت‌اش / سخت‌بازو به زر توان کشت‌اش
خانه تسلیم کرد شهرآشوب / گفت تا میخ می‌رود، می‌کوب
عارف اندر نشاط و ناز آمد / تا به منزل برفت و باز آمد
بر ِ یاران و دوستان برد / به حریفان دیگرش بسپرد
هر کسی بوسه‌ای‌ش بردادند / شافه‌ای تا به ناف در دادند
این یکی کرد دعوی یاری / وان دگر دوستی و دل‌داری
فتنه‌ای در میان قوم افتاد / که برآمد بر آسمان فریاد
تا شد از سنگ و صعقه و سیلی / گردن سبزخواره‌گان نیلی
بر ِ پیر قلندری رفتند / ماجرایی که بود درگفتند
سر فرو برد و در تفکر بود / سر برآورد و تربیت فرمود
گفت در دین اهل دریوزه / بیست پا را بس است یک موزه
جمله را این سخن پسند آمد / داروی ریش ِ درمند آمد
سجده کردند هر یک از طرفی / بیت گفتند و بر زدند کفی
آن‌که پشت‌اش نیامدی به زمین / عاقبت بر زمین نهاد جبین
لاله‌رخ نیز در حشیش آمد / ک ی ر می‌خورد تا به ریش آمد
بعد از آن توبه کرد و استغفار / صبر بی‌چاره‌گان بُوَد ناچار
 

***

 حکایت

 

آن شنیدی که در بلاد شمال / بود مردی بخیل و صاحب‌مال؟
دختری زشت‌روی و بدخو داشت / کز همه‌چیز جامه نیکو داشت
زشت باشد دبیقی و دیبا / که بُوَد بر عروس نازیبا
با جوانی چو لعبت سیمین / عقد بستش به مبلغی کابین
شب ِ خلوت که وقت ِعشرت بود / عرق عود کرد و مُشک اندود
نقره اندود بر دُرُست ِ دغل / عنبرآمیخته به گند بغل
پرده‌ی زنگار بر در داشت / ناگه از روی بی‌صفا برداشت
فال بد باز بود و طالع زشت / در دوزخ به روی اهل بهشت
همه‌شب روی کرده بر دیوار / تا نبایست دیدن‌اش دیدار
بارها نوعروس جان‌فرسای / دست در دامن‌اش زدی که در آی
پسر از بخت خود برآشفتی / زهرخندان به زیر لب گفتی
تو مناره ز پای بنشانی / شهوت من کجا بجنبانی؟
ملک‌الموت‌ام از لقای تو به / عقرب‌ام گو بزن، تو دست منه
تا به صبح از شراب فکرت مست / دست لاحول می‌زدی بر دست
بامدادان نه جای‌گاه ستیز / که تحمل کند، نه پای گریز
مدتی صبر بر مجاهده کرد / عمر ضایع در آن مشاهده کرد
عاقبت درد دل به جان برسید / نیش فکرت به استخوان برسید
با پدرزن نمود قصه‌ی خویش / کای مصالح‌شناس و خیراندیش
تا به ام‌روز بنده پروردی / مهربانی و مردمی کردی
شکر فضل‌ات به سال‌های دراز / نتوانم به شرح گفتن باز
گر توانی دگر بفرمایی / پای‌ام از بند غصه بگشایی
زن و مرد از برای آن باشند / که دل‌آویز و مهربان باشند
نه من آسوده‌ام نه او خرسند / زحمت ما و خویش‌تن مپسند
سر بر آورد و گفت پیر کهن: / جان بابا سخن دراز مکن
یا بسازی به رنج و راحت دهر / یا به زندان شوی به علت مَهر
چون جوان این سخن شنید از پیر / متحیر بماند و بی‌تدبیر
استعانت به کدخدایان برد / مبلغی مرد و زن شفیع آورد
همگنان را به هیچ بر نگرفت / هر چه گفتند هیچ در نگرفت
پای‌بند بلا چو چاره ندید / بحر اندیشه را کناره ندید،
خواهرش را دل آورید به دست / مهر ازو برگفرت و در وی بست
تا شبی پای در دواج‌اش کرد / میل در سرمه‌دان عاج‌اش کرد
کودک از کودکی فغان دربست / به درستی زرش دهان در بست
روی بر خاک و جفته بر افلاک / چون سرش رفت تا به خ ایه چه باک؟
روی در روی و دست در گردن / ناف بر ناف و دسته در هاون
بعد از آن با برادرش پیوست / بند شلوار عصمت‌اش بگسست
خانه خالی و دنبه فربه دید / گربه برجست و سفره را بدرید
مادرش بی‌نصیب هم نگذاشت / هر دو پای‌اش به آسمان برداشت
عمه را نیز شربتی در داد / خاله را نیز شافه‌ای بنهاد
دایه را هم چون‌آن به دل‌داری / مهربانی نمود و غم‌خواری،
تا بدانست خواب‌گاه‌اش را / خانه معلوم کرد و راه‌اش را
شب ِ آدینه شمعی آن‌جا برد / نیم شمعی‌ش در میان پا برد
نو بلوغی که بود شاگردش / بردوانید هم‌چون‌آن کردش
خوابنیدش به لطف در زانو/ قــُضیَ‌الامرُ کیف َ ما کانو
نازک‌اندام ناخوشی می‌کرد / بدلگامی و سرکشی می‌کرد
عاقبت رام چون ستورش کرد / ک ی ر در ک ون چون بلورش کرد
کرد و رفت آن‌چه باز نتوان گفت / دُر از این خوب‌تر نشاید سُـفت
بعد از آن با کنیزک‌اش پرداخت / کار او هم به قدر وسع بساخت
پاره‌ای درغ ریخت در مشک‌اش / تا نیاید ز دیگران رشک‌اش
خویش و پیوند، هر که را دریافت / همه را در قفای و رو انداخت
بوق رویین در آن قبیله نهاد / هم‌چو شمشیر قتل در بغداد
همه همسایه‌گان بدانستند / نهی ِ منکر نمی‌توانستند
چند بانگ دهل نهان ماند؟ / شُـنعتی خواست تا جهان ماند
آشنایان و دوستان رفتند / حال پیش پدرزن‌اش گفتند
بر سر خاک‌سار دود برفت / در ِ دکان ببست و زود برفت
کیسه‌های قباله حاصل کرد / بر ِ داماد ِ پهلوان آورد
گفت کابین و ملک و درخت و جهیز / همه پاک‌ات حلال کردم، خیز
یار ِ درمانده کاین شنید از پیر / متحیر بماند و بی‌تدبیر
آب در دیده‌گان بگردانید / خویش‌تن را میان شادی دید
گفت: یا سیدی و مولایی / چه گنه کرده‌ام؟ چه فرمایی؟
گفت نی ‌نی،سخن مگو با من / یا تو باشی در این سرا یا من
کاندر این خانه از قرایب و خویش / کس نمانده‌ست جز من ِ درویش
هر چه ماده در این سرا و نر / است از جفای تو نا به ‌کار، نرست
گر شبی تاختن کنی بر من / دیو شهوت، که گیرت دامن؟
گفت هرگز من این خطا نکنم / جفت شیرین خود رها نکنم
یاوران آمدند و انبازان / هر یک از گوشه‌ای بر او تازان
جنگ با هر یک اتفاق افتاد / عاقبت صلح بر طلاق افتاد
از کمند بلا بجست چو صید / که خلاص‌اش به جان نبود از قید
گل روی‌اش به تازه‌گی بشکفت / می‌خرامید و زیر لب می‌گفت
حیف بردن ز کاروانی نیست / با گرانان به از گرانی نیست
زینهار از قرین بد زینهار / و قنا ربنا عذاب‌النار!
 
***
br /
برچسب‌ها: هزلیات سعدی, سعدی, اشعار سعدی, شعر طنز, شعر جالب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 توسط ایمان طنز پرداز
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : فراغت و سرگرمی
فراغت و سرگرمی